یوسف من!
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

هو الکریم

سلام به همه خوانندگان عزیز وبلاگم. ببخشید که مدتی این مثنوی تاخیر شد. نوشته ی زیر را به حضرت صاحب الزمان تقدیم کرده ام:

آهنگ غزل های من اینک شده آهم

دلگیر و غم آلوده چو یک ابر سیاهم

داد از غم ایام که در پنجه ی تقدیر

جز سایه ی یاد تو نبوده ست پناهم

در آتشم از داغ فراق تو در این باغ

چون عشق تو ای نو گل من هست گناهم

هر شب به دعای فرجت دست بر آرم

در حسرت دیدار تو من چشم به راهم

ای کاش بر آید ز افق صبح وصالت

روشن شود از دیدن روی تو نگاهم

افسرده ام از هجر تو اما گله ای نیست

جز شادیت از درگه حق هیچ نخواهم

از بوی تنت مست شدم جامه دریدم

ای یوسف انداخته در سینه ی چاهم!

گر در ره عشق تو رود خار به چشمم

مهرت به دل افزون کنم و هیچ نکاهم

در خانه ی میثم قدمی نه به عنایت

ای خاک رهت سرمه ی چشمان سیاهم

عمریست غزل خوان تو ام لحظه به لحظه

"یارب شود آن روز که بینم رخ ماهم!"

هر جمعه نشینم سر راهت که بیایی

سوگند به اشکم که فقط وصل تو خواهم

1387/1/1 فردوس

چهارشنبه بیستم اردیبهشت ماه عازم سفر عتبات عالیات هستم. انشاء الله

از همه ی دوستان قدیمی و جدید طلب حلالیت دارم. امیدوارم مرا از دعای خیرشان محروم نفرمایند.

یا علی (ع)


 
بانوی داستان درگذشت!
ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

هو الباقی

سلام . خبر درگذشت سرکار خانم سیمین دانشور، که پنجشنبه شب در خبرگزاری تابناک خواندم، بسیار متأثر کننده بود. ناخود آگاه روی گونه هایم شبنم اشک نشست و یاد جلال، نیما، شاملو ، اخوان ، سهراب ،فریدون و فروغ در دلم زنده شد.

 این مصیبت عظیم را به خانواده ی ادبی ایران تسلیت می گویم.

بزرگ بود و بزرگوار زیست. روحش شاد و یادش گرامی


 
مشرق نگاه
ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

هو النور

تا کوچه باغ یاد تو هر شب مسافرم
هم دوش با صبا به دیارت مهاجرم

پر شد ز خاطرات تو دامان دفترم
هرگز نمی رود رخ ماهت ز خاطرم

گشتم خموش پیش غزل های چشم تو
چون طوطیم، چگونه بگویم که شاعرم

وقت طلوع مهر تو از مشرق نگاه
دل گر که سر به سجده نیاورد کافرم

زلفت نوشته مشق الفبای عشق را
تقریر آن به حرف نیاید که قاصرم

لایق نبود دیده ولی هر نفس به شوق
من در طواف کعبه ی روی تو زائرم

بهمن ماه 1390


 
پرنده بود!
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

هو الباقی

سلام

دو سال پیش در چنین روزهایی بود که یکی از تلخ ترین حادثه های زندگی ام برایم اتفاق افتاد. مادر بزرگ عزیزم را از دست دادم و هنوز هم غمش روی دلم سنگینی می کند. دلم برای خنده های جانفزایش تنگ شده است. خدایش بیامرزاد

 برای مادربزرگ عزیزم که با رفتنش بر تنهاییم افزود:

  نقش غمش به چهره ی خورشید بست و رفت

 با هجر خویش بغض زمین را شکست و رفت1

 

او هم چو یک پرنده ی عاشق به سوی صبح

 آخر شبی حصار قفس را گسست و رفت

 

دریای سینه ای پر امواج عشق داشت

 غم های زندگی دل پاکش نخست و رفت

 

انگار خنده روی لبانش نوشته بود

 لب های پر ز خنده ی خود را نبست و رفت

 

عمری برای شادی من دل شکسته بود

 باور نمی کنم که دلم را شکست و رفت

 

مهلت نداد اشک خداحافظی کنم

 داغش به روی سینه ی سردم نشست و رفت

 

در حسرتم  چه زود خزان شد بهار وصل

 آن روزهای خوب که دادم ز دست و رفت

  1)روزی که مادر بزرگم به سوی خدا رفت آسمان شهر را ابر در آغوش گرفته بود. وفتی او را به سینه ی خاک سپردیم بغض زمین شکست و باران گرفت.

  میثم محتاجی – نوزدهم بهمن ماه 1390

شادی روحش صلوات


 
و این روزها ...
ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

یا نور

آن روزها

وقتی پای برهنه در سایه های سرد تابستان به دنبالش می دویدم

و با شوقی کودکانه او را میان دو دست کاسه کرده ام حبس می کردم

کنار زبان گنجشک می نشستم و برایش حرف می زدم

تا خبر ببرد

برای که...؟ کجا ...؟

                             (هنوز هم معمایی ست نا معلوم در ذهن بزرگتر های ما نسبت به ما

                                                                              و ما نسبت به کودکانمان)

و این روز ها

در ورق زدن خاطرات

باورم شد که قاصدک

چقدر تنهاست

او که سرگردان در کوچه پس کوچه های شهر پرسه می زند

بل که خبری برساند و خبری بگیرد

سکوتش سرشار از حرف های من و توست

ایستاده صبور

و سبک بال و رها

بر حرف هایمان گوش می سپارد

دردها و رنج ها

شادی ها

عشق ها و سلام ها

دریغ، که دیریست

از لابلای غبار دود اندود آسمان این شهر

گذر نمی کند

سلامش را چون من در گلویش حبس کرده

نه کسی از او خبر می گیرد

نه از کسی خبر می گیرد

شاید و هزاران شاید ... .


 
نمی خورم سوگند
ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

هو النور

سلام. تقدیم به همه دوستان گلم:

به حس شاعرانه غربت نمی خورم سوگند
به اشک های لحظه ی هجرت نمی خورم سوگند

هزار و یک ستاره شمردم که عمر شب طی شد
به انتظار صبح و سلامت نمی خورم سوگند

اگر چه درد و رنج مرا زندگی نمی فهمد
به رسم جاودانه خلقت نمی خورم سوگند

نخواستم که با تو بگویم چقدر تنهایم
به لحظه های وحشت و ظلمت نمی خورم سوگند

کنون مرا که عاشقی ام را نکرده ای باور
اگر کشی به دار خیانت نمی خورم سوگند


چنین ز کودکی به من آموخت مادرم شاید
"قسم نخور برای صداقت"، نمی خورم سوگند

آذرماه 1390. مشهد


 
حکمت سکوت
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

هوالرحیم

اشکی ز چشم خسته به  ساغر سقوط کرد
جامم شکست ناگه و مستی هبوط کرد
خشکید پای قامت سرو از فراق آب
تا چشمه سار روشن وصلت سکوت کرد
آنقدر ضرب سیلی غم زد دبور هجر
تا باغ اشتیاق مرا دشت لوت کرد
آلاله در نیایش صبحش به اشک خون
با ربنای شعر من اینک قنوت کرد
در اوج التهاب شبیخون فصل درد
آخر چه حکمتی ست که باید سکوت کرد
میثم ز غم اگرچه زبانش بریده شد
اشکی ز دل دوباره روان بر خطوط کرد
می گفت: (( در عقیله ی هجران یار خویش
شرب مدام عشق مرا بی ثبوت کرد ))

فردوس - زمستان 1388

-------------------------------------------------------------------

و میهمان پاییزی شهرم، زعفران آمد تا باز با آتش سینه اش سرمای سوزان آبان را از یاد مردم ببرد. و بهانه ای شود برای دوباره دور کرسی های گرم نشستن و گل پر کردن و خنده ها. خدایا برای تمام نعمت های بی پایانت شکر !

( عکس را پاییز 1389 از زمین های اسلامیه گرفتم)

یا علی (ع)


 
نقطه سر خط ...
ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

یا نور

سلام

بالاخره به لطف خداوند عزیز پایان نامه ام پذیرفته شد و روز چهارشنبه 18 آبان دفاع کردم.

و این بود نقطه ی پایان یک دوره ی تحصیلی که در تقویم عمرم به عنوان بهترین روزها به ثبت رسید. خدا رو شکر به خاطر همه ی الطافش

فعلا نمره 18 یعنی بالاترین نمره جلسه دفاع را گرفتم . 2 نمره دیگر طبق آیین نامه برای ارائه ی مقاله است. قصد دارم هم مقاله بنویسم و هم پایان نامه ام را در قالب کتاب به چاپ برسانم. انشاء الله

التماس دعا

 


 
در سایه سار سکوت
ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

*هو الرئوف*
در سایه سار سکوتم اسیر خواهم مرد
در اوج ثروت عشقم فقیر خواهم مرد
همچون صدف به دلم گنج یار دارم، لیک
در چشم کور رقیبان حقیر خواهم مرد
بر گردنم زده این طوق بندگی یارم
تسلیم اویم و گوید بمیر خواهم مرد
سوزم ز آتش هجران و ذوب خواهد شد
تا انتهای شمع وجودم چه دیر خواهم مرد
در انتظار رهایی ز بند شب هایم
با شوق رؤیت ماه منیر خواهم مرد
تا مرغ گلشن جان از تو سر دهد آواز
سرشار یاد تو روشن ضمیر خواهم مرد
آه از فراق تو! دیگر جوانیم طی شد
زین مویه های غریبانه پیر خواهم مرد
صدها غزل به دل اما نخواندمش زیرا
طاقت نداشت زبان، بی نفیر خواهم مرد
قانون عشق نباشد سخنوری میثم!
در سایه سار سکوتم اسیر خواهم مرد

نام یکی از مجموعه های دل نوشته ام « در سایه سار سکوت» است. شاید روزی چاپ کنم شاید هم ... .


 
بهانه ای برای دوباره آمدن ...
ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ شهریور ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

یَا نُورَ الْمُسْتَوْحِشِینَ فِی الظُّلَمِ

سلام

در میان تمام دغدغه های پایان نویسی، دوباره فرصتی یافتم تا از نوشته های پیشین در اینجا بنگارم. عکسی هم از عکس های خودم می گذارم تا شاید سنخیتی بتوان میان نوشته و عکس پیدا کرد.

 

تاراج نور و روشنی

 

ابر کافر کیش از بالای ده

می رود اما نمی بارد به من

می برد تاراج، نور و روشنی

می رباید رنگ از رخسار ماه

 

از تب خشکی کنون بشکسته خاک

چشمه چون کوری فتاده بر زمین

دست هایش خالی از روزی، علیل

حفره ای تاریک و بی جان  گشته چاه

 

از خراش تشنگی گردیده خشک

میوه های رنج و محنت بر درخت

در سکوت مرگبار کوچه ها

جای قمری خالی و زاغی سیاه

 

مرد دهقان سوگوار از مرگ باغ

اشک ریزان  تا سحر شب های تار

عاشقی پامال زخم روزگار

سر دهد اینک به جای نغمه آه

 

ساز چوپان وای غفلت می زند

می خراشد پرده هایش پرده را

بی صفت گرگی به جان گله تاخت

بره ای ترسان کنون گم کرده راه

 

وای اما من در این سخت سیاه

کی شناسم راه از بیغوله را؟

بر بساط تلخ غم، چشمم به خواب

توشه ی ره غفلت و بارم گناه

 

عابری خواهد رسید از دور دست؟

تا کند نجوا کنار گوش من:

(( - مطربی پیدا نخواهد شد؟))

- دریغ!

((- پس که سازد راه این وادی به گاه؟))

 

در میان تشنگان با های و هوی

بر خروشد با غضب، اما امید:

- صبح خواهد شد، نوید  ای همرهان!

می رود شب می رسد آخر پگاه

مهر ماه 1388 - فردوس

 

( عنوان عکس : خراش تشنگی ، از مجموعه عکس "نیایش آب" ، عکاس : میثم محتاجی) 

 


 
شب های پایان نامه نویسی!
ساعت ٥:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

یا نور

سلام

در این شب های ماه مبارک رمضان برای موفقیتم در نوشتن پایان نامه دعا کنید.نگران


 
از این شهر خسته ام!
ساعت ٤:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

یا رب

 

گاهی برای گریه دلم تنگ می شود

در چشم من جهان همه بی رنگ می شود

تنهایی از فراز شبم شعله می کشد

همواره با سکوت هماهنگ می شود

بس تلخ و دیر می گذرد لحظه های من

انگار پای ثانیه ها لنگ می شود

بگذار بی بهانه بگویم که بعد تو

دستان دل به پنجه غم چنگ می شود

گویی نسیم عاطفه از شهر می رود

وقتی حریر این همه دل سنگ می شود

چشم کسی به حال غریبی نمی چکد

لبخند ها ز حیله بد آهنگ می شود

دیگر بهار بستر باران نمی شود

جایی که عشق طعمه نیرنگ می شود

با خود ببر مرا که از این شهر خسته ام

اینجا جلای آیینه ها ننگ می شود

بهار 1390 - مشهد مقدس

 


 
یا علی (ع)
ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

هو الحق

مهرورزان از وفایت نغمه های تر زنند

مطربان از عشق رویت زخمه ای دیگر زنند

همچو پروانه به گرد بارگاهت یا علی (ع)

پاکبازان از سر صدق و صفا پرپر زنند

بر در میخانه با زر می نویسند این سخن

باده نوشان می به یاد ساقی کوثر زنند

در نمازت جلوه های حق تجلی می نمود

در طواف قبله گاه تو ملائک پر زنند

قلب تو آیینه ی سبحان یزدان بود و بس

قدسیان از غیب با شوق رخت سر بر زنند

عهد ما گر عهد مولا بود بس پیدا شود

ابن ملجم ها که بر پیشانی حیدر زنند

خیل نا مردان که با تو دشمنی ها می کنند

با کدامین رو قدم در وادی محشر زنند

قلب چاه از ناله ها و درد هایت خون شود

در غمت جانا تهی دستان همه بر سر زنند

گر خلایق همچو میثم عاشق مولا شوند

از غم دنیای فانی ناله ها کمتر زنند

در طریق عشقبازی ذکر تو نجوای ماست

جمع ما نقش دعا چون مالک اشتر زنند

( کرمانشاه - 24/8/1384)

 

سلام

میلاد مولود کعبه مولای عاشقان و عارفان مبارک باد. روز پدر و روز مرد را هم به تمامی پدران دلسوز و زحمت کش، خصوصا پدر بزرگوارم( که دورا دور دستش را می بوسم و دعایش می کنم) تبریک می گویم. انشاء الله که همیشه سلامت و سربلند باشند.

یا علی(ع)

 


 
من از دیار حبیبم نه از ...
ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

یا حق

سلام

یک نوشته از خودم ...

دلی که یاد تو دارد به غم نیامیزد

هر آنکه وصل تو جست از بلا نپرهیزد

به سوز ناله ی وجدت هزار دستان را

سکوت باید و از وی سخن نمی خیزد

شبی که عکس تو در جام جلوه گر باشد

شراب عشق تو در جان شرر بر انگیزد

ستاره دردی مهتاب می برد از یاد

چو ماه روی تو بیند به زلفت آویزد

نوید آمدنت را بهار می فهمد

که در نثار قدومت شکوفه می ریزد

نهاده ای به لبانم شکوه نامت را

و از تمام وجودم سپاس بر خیزد

بیا به رسم عنایت نظر به میثم کن

به دل چو نور تو افتد ز درد بگریزد

مشهد - زمستان 1389

 

یا علی


 
اندر حکایت پایان نامه ما!!
ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

هو العظیم

سلام

اول عذر خواهی! ببخشید که دیر به دیر مطلب می نویسم, شغل جدید, دسترسی نداشتن به اینترنت و مشغلات زیاد...

برایم دعا کنید که بتوانم پایان نامه ام را بنویسم, راستی موضوعش بررسی همسانی ها و تفاوت های هنر عکاسی و شعر , از دیدگاه فلسفه هنر، ساختار این دو هنر و میزان تأثیر روانشناختی هر یک در جایگاه خود است.

 اینقدر کارم سنگین است که وقت نمی کنم بیشتر از دو ساعت به نوشتن و مطالعه برای پایان نامه بپردازم.

حتی صبح ها و عصر ها, وقت رفتن به سر کار و برگشت به خانه, در اتوبوس واحد مطالعه می کنم. (البته اگر جا برای نشستن باشد ) معمولا ۴٠ دقیقه طول می کشد تا به سر کار برسم.

به هر حال خیلی التماس دعا دارم.

این هم فالی که الان گرفتم :

خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد

گر برگ عیش می‌طلبی ترک خواب کن

روحت شاد حافظ که از دلم خبر داری!

یا علی

 

 


 
جلوه گاه رخ او
ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

هو الجمیل

جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست

ماه و خورشید همین آیینه می گردانند

سلام

این عکس متعلق به میدان الغدیر (فلکه پیام نور) فردوس است. پارسال بهار که ناظر فضای سبز شهرداری بودم از موقعیت استفاده کرده و عکاسی می کردم. واقعا طبیعت زیباست اگه خواهان زیبایی باشیم. یاد بچه های فضای سبز بخیر. اینقدر با آنها انس گرفته بودم و صمیمی شده بودم که وقتی صبح ها توی پارک ملت صبحانه می خوردیم اگه کسی رد می شد تشخیص نمی داد کدوم مهندسه و کدوم کارگر. به خاطر همین هم هنوز بعضی از اونا با من در ارتباط هستن. از خدا براشون طلب موفقیت و خیر می کنم.

میدان الغدیر فردوس


 
شاه توت های عریان!
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

هو الرحمن

سلام

حالا که به کارنامه ترم سومم نگاه می کنم معنی لَّیْسَ لِلْإِنسَانِ إِلَّا مَا سَعَى  را بیشتر درک می کنم. و خدا را شکر می گویم به خاطر داشته ها و نداشته ها و اگر لیاقت گفتن این بیت شعر را از دل ندارم به زبان حداقل می گویم:

یارب دل ما را تو به رحمت جان ده

درد همه را به صابری درمان ده

این بنده نداند که چه می باید خواست

داننده تویی هر آنچه خواهی آن ده

امیدوارم که بتوانم در نوشتن پایان نامه که موضوع آن درباره بررسی تحلیلی هنر شعر و عکس و مقایسه روانشناختی و تاثیر این دو هنر و شباهت های آنهاست موفق شوم. البته با دعای خیر دوستان

******************

در گوشه ی سایه ها

جایی برای این غریب شهر فراق،

جایی برای آرامش هست؟

در فلسفه ی واژگون ذهن مگس های شهر

زمانی که عریانی تن شاه توت را به لذت خویش پیوند می زنند

" سکوت و آرامش " جای نمی گیرد...

ذهن را پاک کردم

از اول:

آب...

بابا...

بابا آب داد ...

بابا نان داد ...

و در سکوت هزار صحیفه پنهان است

اگر مگس ها بگذارند

 


 
ساعتِ صفر!
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

هو الرحیم

سلام

بالاخره امتحانات ترم سوم هم تموم شد. خیلی سخت بود ولی لذت بخش. حالا وقت نوشتن پایان نامه است. موضوعش قبلا تایید شده اما ... .

**********************

هنوز باورم این است:

که قمریان دوباره خواهند خواند

و قاصدک برای ذهن مشوشم

خبری تازه می آورد

صدای کفش های شکوفه ها را می شنوم

سرما خواهد رفت

ساعت به صفر نزدیک است

روز تمام می شود

و سالی دیگر

یک پله صعود به تو ...


 
خرمن مجنون ...
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ دی ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

* هو الرئوف *

سلام

و باز نوشته ای دیگر، شعر نیست پس غزل هم نیست، برقی ست که از منزل لیلی بدرخشیده سحر ...

کس نشنود نوای حزینم از این حصار

ترسم در این فراق بمیرم غریب وار

از اشک ناچکیده و آهی که سینه سوخت

همچون کویر خسته که می سوزد از غبار

با گونه های زخم و ترک خورده از سراب

در التهاب حسرت یک بوسه از بهار

فصلی که در صحیفه ی تقدیر من نوشت

پاییز بود و آذر هجران و مهر یار

دیشب دوباره خاطره ات در دلم شکفت

آغاز ناگزیر جدایی و انتظار

یلدا شبی که آتش سرما شراره داشت

لبخند شد ز حرف خداحافظی شکار

هر لحظه در خیال تو مدهوش می شدم

با قطره های ساغر چشم تو هوشیار

چتری بر آسمان نگاهم گشوده بود

کافر تبار ابر عقیمی فریب کار

بغضم نمی گذاشت که گویم بدون تو

خوش نیست ناز و نغمه ی باران در این دیار ...

بعد از تو رفت خنده ز لب های گلعذار

بلبل سرود ناله و شد دیده اشک بار

کابوس تلخ ثانیه هایش هنوز هم

در بر گرفته خواب و ندارم دگر قرار

اینک منم خزان زده برگی که می رود

خشکیده جان و تشنه در آغوش جویبار

میثم به آرزوی جهان دل خوشم مکن

هرگز وفای عهد ندیدم ز روزگار

در بند غصه سهم زبانم سکوت شد

دارم دلی به شوق وصالش امیدوار

آذرماه ١٣٨٩ - زیر آسمان خدا

یا حق


 
یک سلام بی پاسخ دیگر!
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

هو الغفور

سلام

نمی دانم این روزها ناصر خسرو و سنایی و خاقانی و نظامی و گاهی هم علی هجویری و عطار و مولوی مرا به خود مشغول دارند یا خسته دلی از مشغله های زندگی نمی گذارد که به اینجا بیایم و حرف بزنم. به هر حال باز هم به این خانه آمدم تا بگویم و بنویسم.

وقتی به آسمان شعر های عاشورایی دل را پرواز می دهیم چند ستاره ی درخشان در آن چشم را می نوازد که اگر لرزه بر اندام کسی نیاندازد عجیب است مثلا این نوشته ی گهربار محتشم کاشانی:

... در بارگاه قدس که جای ملال نیست

سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند

گویا عزای اشرف اولاد آدم است ...

*********

دست نوشته ای از خودم تقدیمتان، که البته ذره ای ست در مقابل دریا...

 دخیل عشق

 چشمان چشمه بستر لبخند ماه بود

آغوش سرو را تن پیچک پناه بود

 

 

در های و هوی عاشقی باد و رازقی

آواز عطر میخک و شب بو به راه بود

 

خوابی نبد مرا که در آن لحظه های ناب

دست از خیال روی تو شستن گناه بود

 

با زلف سرنوشت من آن شب گره زدی

عشقی سپید را که فراقش سیاه بود

 

در باغ دیده ام ز طلوعش گلی شکفت

گویی شکوفه ای که بهار نگاه بود

 

 

یا چون تولدی که ربود از خیال من

عمری که بی تو رفت و سراسر تباه بود

 

وقتی دخیل چشم تو کردم نگاه را

تنها ضریح عشق توام قبله گاه بود

 

میثم محتاجی

مشهد مردادماه 1389

 


 
و اینک پاییز ...
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

هو الحمید

می خواستم در آخرین صفحه دفترم

واژه های نارنجی بسرایم

از غربت و دلتنگی

و ابر هایی که نباریده کوچ می کردند

می رفتند و جز سیاهیشان در آسمان هیچ نبود

و هرگز ردپای اشک هایم را نربودند

اشک هایی که عبورشان از گلوگاه درد نا ممکن بود

چشم هایم را بستم

زمان سکوت کرد تا خیال پرواز کند

وقتی از سیاهی ساقه ها می گذشت

انگار احساسی دیگر داشت

آیینه ها شعر تو را می خواندند

و قمری زمزمه می کرد

که انار

امید بهار است در بطن خشکیده ی پاییز

و باغ آخرین قطره های خونش را

در حریری سفید پیچیده

تا میان دستان تو آرام گیرد

و گرمای تنت

ترس را در رگ های درخت بشکند...

شب بود

در تجانس اشیاء

انعکاس تو جاری بود

و آنگاه که در نهر انارستان ها

زمان جاری نبود

عشق تو در دل می رقصید

و من آخرین صفحه را از یاد بردم...

 1389/7/27 - مشهد مقدس

 

 


 
روز بزرگداشت حافظ گرامی باد
ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

یَا خَالِقَ اللَّوْحِ وَ الْقَلَمِ

لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است

وز پی دیدن او دادن جان کار من است

شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز

هر که دل بردن او دید و در انکار من است

ساروان رخت به دروازه مبر کان سر کوی

شاهراهی ست که منزلگه دلدار من است

بنده طالع خویشم که در این قحط وفا

عشق آن لولی سرمست خریدار من است

طبله عطر گل و زلف عبیرافشانش

فیض یک شمه ز بوی خوش عطار من است

باغبان همچو نسیمم ز در خویش مران

کاب گلزار تو از اشک چو گلنار من است

شربت قند و گلاب از لب یارم فرمود

نرگس او که طبیب دل بیمار من است

آن که در طرز غزل نکته به حافظ آموخت

یار شیرین سخن نادره گفتار من است


 
خاک بود!
ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

هو الاول

خاک بود و خاک

همان که گاهی آرام

و گاهی هم خشن

در آغوش باد

روی گندمزارمان می خزید

خاک بود

که بر گرداگرد گز و تاغ

دست در دست باد

عاشقانه به رقص بر می خواست

خاک بود

که هر از چند روز

به میهمانی ما می آمد

لب طاقچه می نشست

لب پنجره

روی کتاب

و ما

با بی رحمی ردش می کردیم

خاک بود

که سفیدی چشم هایم را خون آلود می کرد

خاک بود

که از بازی های کودکانه ی ما

به وجد می آمد و بر لباس هایمان بوسه می زد

خاک بود

که پدر بزرگ و مادر بزرگ را

سعید و هادی را

بنفشه و میخک و کاج را

در آغوش گرفت

خاک بود

که وقتی با آب هم بستر شد

جهانی را مشحون تندیس های رنگارنگ کرد

آری

خاک بود

همان که امروز دلم بسیار برایش تنگ است...


 
گلابتون
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:
 
مداد آبی!
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

هو المحبوب

صدای پای واژه های سرگردان در کوچه پس کوچه های ذهن مردم شهر دل سوخته ی درختان را می شکست. پاییز بود اما نمی دانم چرا بوی بهار می داد. نه اندوه سفر در او جریان داشت و نه خنجر سرما بر قامت رویینش اثر. خواستم دوباره سلامش کنم که ... من مسافر شدم و او ماند.

*******************

سلام

باز هم دیر آمدم اما آمدم. امتحانات پایان ترم بود و خاطرات جور واجور.

راستی! گلابتون هم آغاز به کار کرد. البته در مرحله ی استخدام منشی، بازاریاب و کارمند است. انشاء الله که در این شهر بزرگ، مشهد، به برکت صاحبش بتوانیم موفق باشیم. التماس دعا

ضمنا با فتوبلاگم نیز بروز شد با عکس های زیر

عکس یک

عکس دو

عکس سه 


 
...
ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

هو الباقی

هنگام که گریه می دهد ساز
این دود سرشت ابر بر پشت
هنگام که نیل، چشم، دریا
از خشم به روی میزند مشت
زان دیر سفر که رفت از من
غمزه زن و عشوه ساز داده
دارم به بهانه های مأنوس
تصویری از او به بر گشاده
لیکن چه گریستن، چه طوفان؟
خاموش شبی است هر چه تنهاست
مردی در راه میزند نی
و آواش فسرده بر می آید
تنهای دگر منم که چشمم
طوفان سرشک می گشاید
هنگام که گریه می دهد ساز
این دود سرشت ابر بر پشت
هنگام که نیل، چشم، دریا
از خشم به روی می زند مشت

نیما یوشیج

سلام

هنگامی که مادر بزرگ عزیزم خزانش آغاز شد، دلم فسرد و احساس تلخی در من فریاد برآورد که روزی می پژمرد، در آخرین روز بهمن ٨٨ ،جمعه، بود که هنگام اذان ظهر روی دستانم به سوی پروردگارش پرکشید. اینک روزها می گذرد و هنوز نبودنش را باور ندارم و خنده های جانفزایش، ایثارش، محبتش و هزاران هزار خوبی که در زبانم نمی گنجد، هنوز فراموشم نشده. غمی بود بزرگ، دردی جانکاه ولی الهی رضا برضائک و تسلیما لامرک

شادی روحش فاتحه مع الصلوات

علت دیر به روز شدنم این بود. به دلیل نداشتن روحیه مناسب فعلا قوتی بر زبان و بیان و قلم و دلم نیست.

یا حق


 
آنچه او ریخت به پیمانه ی ما نوشیدیم!
ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

یا سمیع و یا بصیر

اول سلام و بعد هزاران هزار جمله، واژه و حرف که نمی شود گفت و اگر بخواهم بگویم در این مجال نمی گنجد. بسیار بسیار خوشحالم از اینکه پذیرفتیم آنچه را نمی شود تغییر داد. اگر دیر به دیر در وبلاگم مطلب می نویسم بدان علت است که در بخش نظرات هیچ گونه اظهار نظری نمی بینم لذا انگیزه ای برای نوشتن ندارم.

از حسن تصمیم دوستان متشکرم و به عنوان بنده ناچیز پروردگار از او طلب اوج سعادت و خوشبختی برایشان می کنم.

انشاء الله به زودی اولین مقاله ی رسمی خودم را که در باب هفت خوان اسفندیار جهت درس نظم فارسی یک نوشتم در وبلاگ می گذارم باشد که خوانندگان با مطالعه ی آن حتما منتقدانه به آن بنگرند و از نظراتشان بهره مندم نمایند.

یا علی


 
عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد؟
ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

یا نور

حدیث یاد تو با سینه ی پر درد من گویی

نوازش های مهتاب است و زلف شب

و عشقت در میان قلب غمگینم

بسان شعله ای در حجم فانوسی ست داغ از تب

نگر در لرزش هر قطره ی اشکم

چه سان می رقصد اینک پرتوی نورت

از آن ترسم که آخر از هجوم گریه های گاه و بیگاهم

شود تاریک چشمانم

و من مشتاق و مهجورت

جهان بی تو برایم تنگ تر از چاه تاریکی ست

و باغ آرزوهایم

اسیر گرگ بی رحم زمستان است

بیا بشکن حصار بی کسی هایم

که روز وصلت آغاز بهاران است

بیا بشکن سکوتم را

که میثم در هوای تو

بسی مست و غزلخوان است

٢۵/١٠/١٣٨٨ - فردوس


 
ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم
ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ آبان ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

یا ولی العافیه

سلام و درود به شمار گوهر های چشم آسمان، و آرزوی سلامتی از درگاه او که درهمه حال با ماست چه ما به یادش باشیم و چه نباشیم. این مجال فرصتی ست تا دلی نگاشته شود و یاران، که خداوند یارشان باد، بخوانند و گونه از اشک شوق بسایند و یا غنچه بر رخسارشان شکوفا شود. با این امید که سلامتی کامل حاصل شده باشد.  

گفتند که در رهت قدم بگذارم

دیوانه شوم سر به جنون بگذارم

چون یار تویی عقل چه آید به شمار

من در ره تو دست ز جان بردارم

یک غمزه­ی چشم تو جهان می ارزد

تو مرکز عشق و من خط پرگارم

خار است اگر به چشم و گر خون به دلم

هیهات اگر من گله ای بگذارم

یک عمر ملامت کشم و غم نخورم

مقصود خوشست امید وصلت دارم

ای کاش که در دیده­ی میثم آیی

تا روز وصال تو نفس بشمارم

درمان دلم ز عارفان پرسیدم

گفتند که در رهت قدم بگذارم

اردیبهشت ماه 1387 - فردوس

(در وبلاگ دیگر نیز گاهی می نگارم)

یا حق  

 


 
ضریح آرزو
ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

یا قاضی الحاجات

 

بر ضریح آرزویم پنجه خواهم زد شبی

نقش یادت را به دل با گریه خواهم زد شبی

مرهمی بر زخم هجرانت ندارم، نازنین

من ز اعماق سکوتم، ضجه خواهم زد شبی

ناز کن زیبا که نازت را خریدارم کنون

خنجر عشق تو را بر دیده خواهم زد شبی

با سر انگشت نحیفم بر سه تار چوبی ام

هم نوا با قلب خود من زخمه خواهم زد شبی

در شبی دیدم که میثم بر خیالش می نوشت

تا سحرگه پیش چشمت ناله خواهم زد شبی

چون معطر شد به ذکر یار من لب های تو

لحظه لحظه بر لبانت بوسه خواهم زد شبی

 

 ( 20/10/84   بابل روستای تاریکلا )  

 


 
میلاد هشتمین آفتاب
ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

هو المحبوب

حسن تو به وصل آرزومندم کرد

سودای محبت تو در بندم کرد

خاکم به سر آبرو ندارم اما

همسایگی تو آبرومندم کرد

سلام

میلاد پر خیر و برکت حضرت ثامن الحجج علی بن موسی الرضا علیه السلام را به همه ی دوستان تبریک می گویم.

و از تاخیر پیش آمده در بروز رسانی وبلاگ، که فقط به دلیل مشغلات کاری و درسی و عدم دسترسی آسان به اینترنت پیش آمد، پوزش می خواهم.

سربلند و شاد باشید


 
شاد باد روح حضرت حافظ ( علیه الرحمه)
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

هو الحق

سلام

خجسته سالروز بزرگداشت خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی(علیه الرحمه) را بر همه ی عاشقان، عارفان و دلسوختگان، ادیبان و شاعران و همه و همه تبریک می گویم. روح بلندش شاد.

قصد داشتم برای این روز بزرگ مطلب بنویسم اما نشد. به همین غزل که تفال شب بزرگداشت حافظ ( علیه الرحمه) بود اکتفا می کنم.

دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس       نسیم روضه شیراز پیک راهت بس

دگر ز منزل جانان سفر مکن درویش       که سیر معنوی و کنج خانقاهت بس

وگر کمین بگشاید غمی ز گوشه دل       حریم درگه پیر مغان پناهت بس

به صدر مصطبه بنشین و ساغر می‌نوش       که این قدر ز جهان کسب مال و جاهت بس

زیادتی مطلب کار بر خود آسان کن       صراحی می لعل و بتی چو ماهت بس

فلک به مردم نادان دهد زمام مراد       تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس

هوای مسکن ملوف و عهد یار قدیم       ز ره روان سفرکرده عذرخواهت بس

به منت دگران خو مکن که در دو جهان       رضای ایزد و انعام پادشاهت بس

به هیچ ورد دگر نیست حاجت ای حافظ

دعای نیم شب و درس صبحگاهت بس

ضمنا از همه ی دوستان خوبم که ابراز لطف فرمودند و تبریک گفتند صمیمانه تشکر می کنم و برایشان از درگاه خداوند طلب شادی و نشاط و سربلندی می کنم. ضمنا تفال هم زدم و بیت اول آن بود:

دردم از یار است و درمان نیز هم       دل فدای او شد و جان نیز هم ...

یا حق


 
رنج نامه ی غفلت من!
ساعت ٦:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

هو النور

رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس

گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

این نوشته را به همکار قدیمی و دوست همیشگیم، جانباز شیمیایی جنگ تحمیلی، که اکنون در بستر بیماری است، و کسی یادش نمی کند، تقدیم می کنم

 

صدای خِس خِس سینه ات

ای کاش خَسی می شد در چشمان من

تا اگر دریایی نشد

اندکی نمناک شود

و دل سنگم را اگر نشکست

خراشی باشد

من که از یاد برده ام

هر آنچه امروز دارم

سیب و نان و میز و عزت

همه ارمغانی بود از سوی تو

که روزی جوشن ایران بودی

ای کاش سردی این رنج

گرمی مژگانم را می ربود

تا خوان خالی تو را

که نانش را به درمانت فروختی

می دیدم

تو نیز می روی

و با دوستان دیروزت

بر گردادگرد خوان رحمت واسعه اش آرام

دردت را از یاد می بری

و فردا

بیرق شهادتت را

بر دیوار غفلتمان می آویزیم

و فقط بزرگداشت و یادواره

و دیگر هیچ

دریغ که در این شهر

زمستان جا مانده است

و آنچه هست شب است و سیاهی

و من هنوز در خوابم

دیگر روز

شاعری می نگارد

ما هر دو غنوده ایم

تو آن روز برای امروز من

و فقط یادی از روزهای عشق و خون و جنون

روز هایی که اگر بیهقی بود

کاغذی به اندازه ی نگاشتن آن همه نداشت

و فردوسی

هزار شاهنامه از هزار رستم  می سرود

اما چه سود

که ما نوشدارو هم نیستیم

ای کاش رد پای تو را باد غفلت ما

از رخسار این زمین بر نمی داشت

تا اینگونه گم کرده را نباشیم

( دوازدهم مهرماه ١٣٨٨ - مشهد مقدس) 

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت (حافظ)

یا علی (ع)

 


 
موج ها خوابیده اند آرام و رام
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

هو النور

عیدتان مبارک طاعات و عبادات قبول.

نکته‌ای دلکش بگویم خال آن مه رو ببین
عقل و جان را بسته زنجیر آن گیسو ببین
عیب دل کردم که وحشی وضع و هرجایی مباش
گفت چشم شیرگیر و غنج آن آهو ببین
حلقه زلفش تماشا خانه باد صباست
جان صد صاحبدل آنجا بسته یک مو ببین
عابدان آفتاب از دلبر ما غافلند
ای ملامت گو خدا را رو مبین آن رو ببین
زلف دل دزدش صبا را بند بر گردن نهاد
با هوا داران رهرو حیله هندو ببین
اینکه من در جستجوی او ز خود فارغ شدم
کس ندیدست و نبیند مثلش از هر سو ببین
حافظ ار در گوشه محراب می‌نالد رواست
ای نصیحت گو خدا را آن خم ابرو ببین


 
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

یَا مَنْ یُسَبحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ

سلام

از همه دوستانی که ابراز محبت کردند و قبولی ام را در دانشگاه به من تبریک گفتند صمیمانه تشکر می کنم و برایشان از خداوند متعال دلی سرشار از نور طلب می کنم.

نمی دانم که با این موج منفی که از اطراف بر من وارد شده خواهم توانست مقابله کنم و درس بخوانم یا نه، از روزهای اول اعلام قبولی ام اطرافیان و خانواده و امروز هم که برخی از کارمندان دانشگاه ملامتم می کنند که چرا ادبیات؟ اگر دکتری هم بگیری نانی نخواهد داشت. حیف عمری که می خواهی هدر دهی، حیف پول...

اما من برای نان درس نمی خوانم که بفکر آن باشم. واقعا سخت است که انسان در رشته ای بجز رشته ی خودش و بدون مشوق درس بخواند. 

و شاد باد روح بلند حضرت حافظ (علیه الرحمه) که فرمود:

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم ....

التماس دعا

یا حق 

 


 
به یاد گل!
ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

یا خیر حبیب و محبوب

نگاهت را دلم در انتظار است

نگاهم در هوایت بی قرار است

برایت وقت دوری می سرایم

کلام تو برایم یادگار است

بیا بشکن سکوت هر شبم را

که چشمانم دگر رنگ انار است

تویی تفسیر زیبایی و احساس

ز نورت ماهتاب آیینه دار است

ز جادوی سر زلف سیاهت

چه سر ها بی گنه بر روی دار است

تو عاشق کش ولی عاشق نوازی

هر آنکس عاشقت شد نامدار است

شنیدم غنچه می گوید که از تو

طراوت را بهاران وامدار است

بسوزد بلبل از هجران گل لیک

به یاد گل زمستان هم بهار است

مکن میثم ملامت ها ز عشقم

دلم در بند گیسوی نگار است

( شعبان 1388 - مشهد مقدس)

 


 
فصل بهشت
ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

یا نور

ای زیباترین تصویر مهربانی!

ای کلید گنج توحید!

فصل بهشت بارگاه تو

همیشه بهار وصل است

و در آن آسمان دل ها

به شوق می گرید ...

کودکیم را به خاطر می آورم

که بر گریه های مادرم

می گریستم

و در دل می گفتم

این چه ماتم بزرگیست که بر سینه ی مادر سنگینی می کند

و اینجا

در این نقطه از زمین خدا

به رنگ بغض

آمیخته با اشک می شکفد...

امروز که اندکی می فهمم

باز هم می گریم

با دردی از همان جنس

با بغضی از همان رنگ

و می فهمم که اینجا

این نقطه ی با صفا

بهشت روی زمین است

اینجاست که می شود در واقعیت

بهشت را زیر پای مادر احساس کرد

می فهمم و حس می کنم

که آنچه دیده ی آسمانی مادر را

به دریایی پیوند می زد

ماتم نبود

عشق بود

آری

نیک می دانم

اینجاست مرکز ثقل بیابان جنون

که عشق مولایی هزاران لیلا را

مجنون خود ساخته

اینجاست که

به سلامی

به نگاهی

به اشکی

هزار شکوفه نور بر دل می بارد

و خورشید از این همه سخاوت

در سجده گاه عشق

سر به سجود می آرد

اینجا

حریم حرم توست

جایی که کبوتران به سماع عشق بر می خیزند

و منطق پرواز

معنایی دیگر دارد

سلامم را

اشکم را

سکوتم را

هدیه کردم به تمامی

مرا دریاب

(سی و یکم مرداد ماه 1388 )

 


 
حراج دست نوشته هایم!
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

یا نور

----------------------------------------------------------------

با تو هستم

با تو

که از روشنایی فانوس چشمانت

خورشید انگشت به دهان گرفته

و من

وحشت را از یاد برده ام

در این شب های ظلمت زده ام

با تو

که موج گیسوانت

دلم را آرامش می بخشد

چنانکه خط افق

در میانه ی کادر زندگی، چشم هایم را

با تو ام ای همراه

تو هم می شنوی؟

خروس آواز رهایی مرا از بند شب سر داده است

مرا به خاطر بسپار

و نامم را

بر دفتر خاطراتت ثبت کن

روی یک برگ از هزار

 ---------------------------------------

(مشهد/ دهم مردادماه هشتاد و هشت / یک بامداد)

 

 


 
 
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

یا لطیف

 

زمین دیگر ترانه ی عاشقانه ای ندارد

و شاید دارد و از ترس ما در دل می خواند

و شاید هم

گوش های ما

طاقت شنیدنش را ندارد

و یا به مصلحت کر شده ایم؟

و شاید ...

*****

دو روز در حال عبور است

و ما

هنوز سر در گریبان

مستور لذت سراب گون دانه های ریخته بر دام

پرواز را از یاد برده ایم


 
عید مبعث مبارک باد
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

هو النور

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد

دل رمیده ما را انیس و مونس شد

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت

به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد

بر خاتم انبیا محمد صلوات

عید بر شما مبارک باد

یا حق

 


 
قاب های سپید
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

یا حمید و یا مجید

با سلام خدمت خوانندگان مهربان وبلاگم . به اطلاع می رسانم عکس های تجربی که در سال های اخیر تهیه کرده ام را در فتوبلاگم گذاشته ام اگر دوست داشتید ببینید به آدرس زیر مراجعه کنید، ضمنا همه عکس ها را نتوانستم بگذارم که امیدوارم اگر خدا یاری کند بتوانم بقیه عکس ها را هم در معرض دید دوستان قرار دهم.

قاب های سپید

http://www.meysammmc.propicnet.com

یا حق


 
به سوی صبح
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

یا نور المستوحشین فی الظلم

ماه چون کودکان زپشت درختان سرک کشید

خندید دختر مهتاب بر زمین

برقع ز روی تازه عروسان خاک بر کشید

با رقص و ناز نسیمی وزید باز

بوسید گونه ی سبزینه های برگ

آرام قامت سرو را در بغل کشید

آمد صدای جیرجیرکی به گوش

رخت سکوت ز اندام شب کشید

سلانه وار به دنبال سایه ام

از لابه لای درختان کهنه کشت

سرخوش ز آنچه که یادت به رنگ ابر

بر لوح قلب پر از درد می نوشت

اندر کشاکش پیمانه های تلخ

بیمار و خسته ز بیداد سرنوشت

با صد امید رهایی ز بند شب

رفتم به سوی صبح

صبحی که با ندای تو آغاز می کنم

*****

فریاد های حزینم به رنگ خون

از عمق حنجره گاهی به سوی نور

چون بغض می شکفت

در آن کشاکش پیمانه های تلخ

دل در حجاب سکوتی نهفته بود

هر لحظه ای به درازای عمر نوح

هر سایه ای به سیاهی زلف تو

ایکاش در حقه ی نقاش روزگار

رنگی زغم نبود

*****

ماه چون کودکان ز پشت درختان سرک کشید

رفتم به سوی صبح...

 

(هجدهم خرداد ماه ١٣٨٨ / ساعت یک شب/ مشهد مقدس)

یا حق


 
فردوس برین جایم بود
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

یا لطیف

به یاد فردوس، شهر زیبایم که این روزها دلم خیلی براش تنگ شده.

(پارک جنگلی دلگشا - باغ انار شهرداری - خردادماه 1388 )


 
شبی که رحمت از مهتاب می بارید
ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

هو اللطیف

کنار باغ های سبز باغستان، صدای پای آب که پر خروش بر سکوت شب حمله می برد و عطر سنجد که در نوازش باد، هر رهگذری را مستور می کرد. شبی که ماه در آغوش شب کودکانه می خندید. شعر بود و موسیقی . گاهی فریدون مشیری می خواندیم و گاهی در شوشتری و سه گاه آوازی فضا را پر می کرد. دفترم را باز کردم و همنوا با آوازسه تار کاظم شعر باران را دکلمه کردم. شبی بود که ...

یادش بخیر


 
باید امشب بروم
ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

کفش‌هایم کو،
چه کسی بود صدا زد: سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ...

بوی هجرت می‌آید:
بالش من پر آواز پر چلچله‌هاست.

صبح خواهد شد
و به این کاسه آب
آسمان هجرت خواهد کرد.

باید امشب بروم.
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم.
هیچ چشمی، عاشقانه به زمین خیره نبود.
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.
هیچ کسی زاغچه‌یی را سر یک مزرعه جدی نگرفت.
من به اندازه یک ابر دلم می‌گیرد...

و شبی از شب‌ها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟
باید امشب بروم.

باید امشب چمدانی را
که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست،
رو به آن وسعت بی‌واژه که همواره مرا می‌خواند.
یک نفر باز صدا زد: سهراب
کفش‌هایم کو؟

کفش‌هایم کو؟

(سهراب سپهری)


 
 
ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

یا حمید و یا مجید

سکوت من آبستن فریادی ست

که هرگز متولد نخواهد شد

فریادی که در فشار بغض

سقط شده است

بغضی که درد دلم را جار می زد

اما

هرگز بروز نکرد

هرگز بر بوم چشم هایم اشکی نقش نبست

تا کسی بفهمد بزرگی دردم را

آرام بخوابید...

 

اللهم فاقبل عذری


 
سال نو
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

ساعت ها مرثیه خوان عمر تو و من هستند

و ما بی فرصت اندیشه بر این مرگ لحظه ها

بی رحمانه بر این آهنگ به رقص برخاسته ایم

هرگز بر مرثیه ای کسی رقصیده است اینگونه که ما

دریغ ...

 

سلام

خرامان خرامان زمستان پیر در حال گذر است و دختر ناز بهار در راه است. بهاری دیگر از عمر ما تا چه پیش آید و چه تقدیر شود.

برای همه آرزوی خوشبختی و سعادت می کنم و امیدوارم همیشه دریای دلشان با طوفان عشق موج بزند. بخصوص آنها که روزهای پایانی را به قول خود پشت سرگذاشتند و با شروعی شورانگیز  دوباره آغاز کردند.

هر کجا هستند و با هرکه خدایا به سلامت دارشان . انشاء الله

بدرود تا مجالی دیگر

 


 
اینجا هوا بارانی است اما ...
ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

و هزار حرف نگفته

از دور ترین نقاط ذهن تا نزدیک ترین احساس

هرگز فراموش نمی کنم که

در ادراک گنجشک های کز کرده در زیر ناودانی

سرمای زمستان تصویری دیگر دارد

کلاغ می فهمد سفیدی برف را

و صحبت توست در لابه لای شب بو ها

که اینگونه رهگذاران را مست می کنند ...

و نخواهد رفت از یادم

در قاب چشمانی که گره خورده به در

یلدا به بلندای انتظار است ...

کدام انتظار

کی؟

کجا؟...

بین آن بالا با این پایین هیچ ارتباطی نیست؟

هست.

 


 
جوانه های شعر رضوی
ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

سومین جشنواره جوانه‌های شعر رضوی از مجموعه برنامه‌های ششمین جشنواره فرهنگی و هنری امام رضا (ع) با حضور ۵۰ شاعر از سراسر کشور در خراسان جنوبی برگزار شد.

از مجموع 892 اثر ارسالی به جشنواره ، اثر من جز 50 اثر برگزیده کشور بود. و با عنوان معنای عشق، در کتاب جشنواره نیز به چاپ رسید. که این مهم را نیز از عنایات حضرت علی بن موسی الرضا (ع) می دانم .

معنای عشق

 

با تو ای زیباترین معنای عشق

زنده می گردد دل شیدای عشق

آرزو دارم روم آخر شبی

با تو تا پایان نا پیدای عشق

شور بنوازم به شوقت تا به صبح

نغمه خوان با لهجه ی زیبای عشق

پرده بردارم ز روی ماه تو

تا ببینم نور بی همتای عشق

آسمان را پر کنم از نام تو

از همان گلواژه ی یکتای عشق

هم نفس با باد رقصم همچو موج

گم شوم در ساحل دریای عشق

آنقدر از جام وصلت سرکشم

تا که از مستی بمیرم پای عشق

شعر میثم تحفه ای ناقابل است

جان فدایت باد ای مولای عشق

کاش چون پروانه سوزم عاقبت

در طوافت در شب یلدای عشق

 

شهریور ماه 87

فردوس

 

 

 

 


 
خوشبختی
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

هوالرئوف

انسان ها همیشه به دنبال خوشبختی هستند. اما به واقع چه زمانی خوشبخت هستیم. 

انسانها همه خوشبخت به دنیا آمده اند و خوشبخت هستند. اما آن را حس نمی کنند و به دنبال چیزی غیر از سعادت و خوشبختی می روند.  کاش میشد خوشبختی را درک کنیم. آدمی وقتی خوشبختی را حس خواهد کرد که ایمان پیدا کند به وجودی یگانه، به عشقش، به خدایی که دارد.پس همه چیز دارد. چرا که :

بسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

کُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَانٍ ﴿26﴾ وَیَبْقَى وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِکْرَامِ ﴿27﴾

هر چه بر [زمین] است فانى‏شونده است (26)و ذات باشکوه و ارجمند پروردگارت باقى خواهد ماند (27)

 (سوره الرحمن 26 و 27 )

یا حق


 
← صفحه بعد
 
 
 

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس